![]() |
![]() |
|
| - داستان |
|
به صد امید نهادیم درین بادیه پای ای دلیل دل گم گشته فرو مگذارم پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 22:53 توسط زینب بابایی |
|
|
کیانوش شتاب زده وباعجله در کوچه روبازکردوباشتاب وارد خانه شد.دوروزبودکه با دوستاش رفته بود سفر وقتی اتاقش رومرتب دیدزیرلب غرغرش شروع شد:صدبارگفتم مادربه وسایل من دست نزن باباچی کار داری به وسایل من آخه!....تندتندسیدی هارو زیرو رو میکرد.....صدای بوق ماشین بیشتر دستپاچه ش کرد...صدایاهنگ پخش ماشین کوچه رو پر کرده بود...باصدای بلند وخشنی گفت:مادرچرابازمیری رو اعصابم؟چراوسایلم رودست میزنی؟اخه اگه من نخوام اتاقم مرتب باشه بایدبه کی بگم؟ببین حالابایدیه ساعت بگردمتاسیدیجدیدم رو پیدا کنم...بچه ها منتظرن..صدای بوق ماشین بازبلند شد...مادر کجایی؟کجاگذاشتی؟صدای بهم ریختن وسایل تو اتاق وبازوبسته کردن کشوها وغرزدنهاش اعاب خودش رو هم بیشتر تحریک میکرد ...یاحتما بازفک کرده قرصهاش تواتاق منه که اومده و وسایلم رو دستکاری کرده!!...عصبی در کمد رو به هم کوبید...این هم شد زندگی؟این هم شد کار؟....چرا آدم رو درک نمیکنی؟اتاق منه وسایل منه نمیخام کسی دست بزنه...مادرکجایی؟...باغیض وقیافه حق به جانب رفت طرف اشپزخونه:مادر؟...مادر؟....معلوم نیست کجارفته...اه..مرده شوراین زندگی رو ببره...یه لنگه کفش روپاش کرد....حتمانونوایی سر کوجه ست یاسوپری..اه..مگه تو کتش میره نره تو اتاق من؟...کفشهاشوپوشید...بوق ماشین چندبارپشت سر هم بلند شد خواست در کوچه رو باز کنه...سرش رو برگردوندکفشهای مادرش اونجا بود ...برگشت تو خونه باکفش رفت توپذیرایی وبا شتاب در اتاق مادرش رو باز کرد....توی رختخواب رنگ مادرش مثل مهتاب بود ولبهاش کبود کبود........
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:3 توسط زینب بابایی |
|
|
ڕۆژی پێنجشهممۆ کاروانی 30 کهسهی ئهنجومهنی ئهدهبیی مههاباد بهرهو بیست و چوارهمین پێشانگای نێودهوڵهتی تاران وهڕی کهوت، هاودڵی ئهندامهکان لهم سهفهرهدا فهزایهکی سهمیمی و گهرم و به تینی سازدابوو. جێی سرنج ئهوه بوو که بهشێک له کتێبه چاپ کراوهکانی ئهندامانی ئهنجومهن لهم پێشانگایه وهبهر چاو دههات، "مهترونجه" بهرههمی گوڵاڵه ستاوهند، "غهمه چهتراوییهکانی باغچهیهک ههنار و کچێنی" بهرههمی ههوار خزرزاده، "فهرههنگی ئاوایییهکانی مههاباد" بهرههمی ههرمان وهتمانی و زانکۆ خهلیفه، "سهفهری مێرووله وردیله" بهرههمی سهحهر مێهرهبانی له ئینتشاڕاتی تهوهکولی، خط آخر زێنهب بابایی له ئینتشاڕاتی ئافرینش و... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 18:23 توسط زینب بابایی |
|
|
یهکهم دیدار ــ تۆخوا بهس چاو لهو ساعهتهی که ئهو رۆش نایا، نا! پێم وایه زانیوێتی چاوت له دوویهتی و له داخان تهرخی ئهو پارکه خۆشهشی کردووه. ئومید به بێوهی که وڵامی سامان بداتهوه چاوی به دوای تاکسێکهوه بوو که هێندێک سهرتر له جێگای وان رایگرتبوو و چهن ژن خهریک بوون لێی دادهبهزین. |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم خرداد 1390ساعت 1:45 توسط زینب بابایی |
|
|
خط آخر هم اکنون در کتاب فروشی های معتبر . - براساس یک داستان واقعی - با مقدمه ی : دکتر عباس عطاری کرمانی - سومین اثر چاپ شده از من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 10:50 توسط زینب بابایی |
|
|
ڕاستەقینە
جا بۆ تێك نەچم، بۆخۆشم نازانم چ بكەم، سەرلێشێواو، بێسامان، فكرێكی ئاڵۆز و دڵێكی بێقەرار، نازانم نە فكر لە دەردە كۆنەكانم بكەمەوە، نە لە غەم و گرفتە تازەكانم ... بیر لە ئازار و ئۆفەكانی كە دڵم، پێی لە هەزار لاوە چڕژاوە... یان بیر لەو كەسانە بكەمەوە كە بێتاوان، دڵ و ڕووحیان بریندار كردم و جێیانهێشتم... یا غەم لە ئازارەكانم بخۆم كە بە سەر هەردان ویشك بوون، لە بەر بێ ئاوی و لە بەر بێ تیشكی هەتاو ... پڕم لە قین و بوغزی نیزیكترین كەسم، كە نازانم نیزیكترینمە یان دوورترین ... هەر وا كە چاوی لە نینۆكە بریندارەكانم، دەكرد، كە بە دەدانی شەو و ڕۆژ خەریكیان بووم.. كوتی: وەڵڵا خۆ مافی خۆتە، هەر چی بیڵێی. دەڵێی چی.... بڕێكی دڵخۆشی دامەوە و هەر وا كە بە پەلە چاوی لە ساعەتەكەی دەكرد، كوتی: هیوات بە خوای بێ، خوا گەورەی؛ دەستی لە سەر شانم دانا و كوتی: شەو درەنگە، دەبێ بڕۆم ئەگەر ئیزنت لە سەر بێ.... بۆخۆم خەجاڵەت بوومەوە... هۆشـم نەبوو ماوەیەكی زۆر بوو قسەم بۆ دەكرد... كات و ساتم لە بیر نەمابوو... ماڵئاواییمان كرد و ڕۆی... ئەویش ڕۆی ... ئەە ... ئەوەشت شێت و كاس كرد پاڵم داوە و چاوم قووچاند... بەسە بەس! تاكەنگێ هات و هاوار و ناڵەت لە كن هەموو كەس بڵیند دەكەی... ئەخەر چ كارێكت بۆ دەكەن... تەواوی كە..تەواو.. ئەرێ تەواوی دەكەم، سوێند كە تازە لە كن هیچ كەس و ناكەسێك دەنگم دەرنایە لەو بێدەنگییە قورسەیدا هەناسەیەكم هەڵكێشا... بەڵام نائومێدی پشووی لێبڕیبووم، هێشتا چاوم هەڵنەهێنابوو.. گوێم لە دەنگێ بوو، كوتی: شازادە بۆ وا پەرۆشی، پێت خۆشە هەموو غەم و گرفت و برینەكانی دڵت بدەی بە من و هەمووت بۆ هەڵگرم و چارەیان بكەم؟! حەبەسام.. هەر بەو جۆرەی كە چاوم پێكەوە نابوو..قەد و باڵا و دیمەنی هاتە نێو مێشكم، بزەیەكی شێرینی لە سەر لێو بوو.. چاوم هەڵێنا.. جوانێكەی بێوێنە بوو، ئاوی زارم بۆ قوت نەدەدرا؛ كوتم: مەگەر دەبێ، ئەو هەموو غەمەی من ... نەیهێشت هێچ بڵێم ، هەر بە بزەی شیرینەوە كوتی: ئەرێ.. هەموو..هەمووی لە سەر شان و پیلی من دابنێ و بحەسێوە، كارت بە هیچ نەبێ. ڕووناكایەك هاتە نێو دڵم، كوتم: ئەدی ئەتۆ چت لە من دەوێ لە بەرانبەری لە ئەستۆگرتنی ئەم بارە قورسە؟ كوتی: هیچ، تەنیا متمانەت بە من بێ و شان بە شانی من بڕو. نازانم بۆ بەڵام هەر وا كە دەستی لێك بڵاو كردبووە، باوەڕم پێكرد. هەر چی لە دڵم دابوو خستمە سەر شانی! سووك بووم! خەو دایگرتم، وەك كەسێك كە ماوەیەكی زۆر لە بەر سەرما و بۆراندا پیاسەی كردبێ و شەكەت بووبێ و دەركەی دیوێكی بۆ بكەنەوە كە كورەی لێ هان درابێ، جێوبانێكی نەرم و نۆڵیان بۆ تەیار كردبێ و بیبەنە ناو ئەو دیوەی، خاو بوومەوە.. حەسامەوە، و بێغەم و ئازار و بێپەرۆشی و خاترجەم، خەو بردمێوە ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 14:47 توسط زینب بابایی |
|
|
بیخواب و دلتنگ توی رختخوابش غلطی زد، فکرهای جورواجور، خاطره های خوب وبد، افکار پریشان همه و همه، توی ذهنش از سر و کول هم بالا میرفتند. داشت سرسام میگرفت، با هر دو دست شقیقه هاشو محکم فشار داد،انگار میخواست با این فشار به همه ی فکر و خیالاتش فشار وارد کنه تا از مغزش بیرون برن . چشماشو باز کرد. نور مهتاب اتاق رو پر کرده بود. شهلا خسته از بیخوابی از تختش بیرون اومد و آروم و بیصدا در رو باز کرد.نشیمن نیمه تاریک رو پیمود و به آشپزخانه رسید چراغ کم نور رو روشن کرد،درب یخچال رو باز کرد . قرص همیشگی شو از جلدش بیرون کشید و لیوانی پر از آب کرد و قرص را بلعید. بعد از یک سال امشب هم نتونست ترک کردن قرص خواب آور رو شروع کنه. گوش فرا داد، سکوت شب سمفونی غریبی بود، سکوتی که پر هیاهوتر از هر صدایی بود. هنوز باور نداشت ... زیر لب به خودش قر زد : وای شهلا چقدر می نالی، چقدر خودت رو عذاب میدی،تا کی می خوای هر شب و هر ساعت با این فکرهای لعنتی خودت رو بچزونی؟ که چی بشه؟ باز فلش بک زد و برگشت به 15 سال قبل، وقتی زن ناصر شد، وقتی کرایه نشین بودند، وقتی ناصر کار درست و حسابی نداشت، وقتی که همدیگر رو دوست داشتن و کمی درآمد و کمبودهای مالی رو حس نمی کرد وقتی بعد از 11 سال ناصر کارمند بانک شده بودولی هنوز بچه دار نشده بودن و دکترها تائید کرده بودن که عیب از ناصره و شهلا با جان و دل قبول کرده بود و اعتراضی نداشت . به وقتی بعد از 12 سال از ازدواجشون حامله شده بود، ناخودآگاه با به یادآوردن اون لحظه که فهمید داره مادر میشه لبخندی روی لبهای بی رمقش مهمان شد. تازه نگین یک ساله شده بود، و کم کم زندگیشون رو به رونق بود که ناصر دیالیزی شد، کلیه هاش از کار افتاده بود و شهلا میدید ناصر چه عذابی میکشه. دکترها حرف آخر رو زده بودند،که ناصر باید کلیه سالمی را پیوند دهد . باز با به یاد آوردن مریضی ناصر،سوزشی در طرف چپ خودش حس کرد، سوزشی که نوک درد اون مستقیم قلبش رو هم نشانه می گرفت و می سوزاند. دستش رو به جای خالی کلیه اش کشید و باز برگشت به اون روزها، به بعد از عمل جراحی پیوند کلیه خودش به ناصر، تا پدر بچه اش درد نکشد،تا همراه و همسرش دیگه عذاب دیالیز شدن رو به دوش نکشه. کلیه اش را با جان و دل تقدیم ناصر کرده بود. شهلا چشماش رو باز کرد، مثل آدمی که خستگی رو از تنش بدر نمیومد با اکراه از روی صندلی بلند شدو چراغ رو خاموش کرد و به اتاق خوابش برگشت، به طرف تخت نگین رفت، نگاهی پر از عشق و محبت به صورت مظلوم نگین کرد و باا خودش گفت : بچه ها زیر نور مهتاب و هنگام خواب چقدر مظلوم و خواستنی تر می شن. پتو رو روی نگین جمع و جور کرد و بوسه آرامی از گونه اش گرفت.و همونجا روی تخت نگین نشست، روبروی تخت خودش. از اون موقع که ناصر رفته بود توی اتاق نگین میخوابید تا تنهایی و فکر و خیال دیونه ش نکنه .دستاشو روی تخت نگین خم کرد و سرش رو روی دستهاش گذاشت و به صورت ناز و خوشکلش خیره شد. باز به گذشته برگشت به چند ماه بعد از پیوند کلیه اش به ناصر، که چقدر ناصر خوشحال بود و خودش خوشحال تر. فکر میکرد از خدا چیزه دیگری نمیخواست،زندگی تازه سر و سامان گرفته. خانه نقلی که خریده بودن، دختری سالم و شیرین که توی زندگیشون می درخشید و سلامتی ناصر هم که برگشته بود و کم کم سرپا شده بود و با حقوقی که از بانک می گرفت زندگی خوبی رو می گذروندن. تا اینکه شهلا متوجه شده بود که ناصر حواسش پرته،دیر به خونه برمی گشت و بعد از گذشت چند ماهی، حتی بعضی از روزها تا موقع خواب بر نمی گشت و اضافه کاری و فشار کار رو بهونه می کرد و شهلا چه خوش باور بود و دل می سوزاند به خستگی های همسرش . تا خودش دید، با چشمهای خودش، روزی که نگین تب داشت و ناصر وقت نکرده بود تا نگین رو ببره دکتر و شهلا دخترش رو برد دکتر و برگشتنی توی صندلی عقب تاکسی که نگین درآغوشش خواب بود و داغ از تب، یک لحظه ماشین ناصر که زنی همراهش بود ، از کنار تاکسی عبور کرد و نگاه ناصر که در حال حرف زدن بود با نگاه شهلا قلاب شد و با عبور ماشین پاره شد. شهلا یک آن فکر کرده بود مغزش کار نمی کنه. حس کرد خودش داغ تر از نگین شده. فوری آدرس بانک رو به راننده تاکسی داد تا چیزی دستگیرش بشه ، شاید خیالاتی شده، شاید ،... به بانک که رسیدن، نگین رو که انگار چندین برابر وزن خودش رو داشت رو به زحمت حمل میکرد پاهایش نای رفتن نداشت ولی باید می رفت باید می فهمید وارد بانک شد، دمای بدن تب کرده دخترش و حال خراب خودش چنان بود که عرق از سر ورویش می بارید. با هر مصیبتی بود با یکی از کارمندها احوال پرسی کرد و سراغ ناصر رو گرفت. کارمنده از همه جا بی خبر گفت: صبح که ناصر اومدبانک برای امروز مرخصی گرفت. گفت برای تعویض خونه باید به چند بنگاه سر بزنه. شهلا دیگه چیزی نشنید،نفهمید،سردرگمو معلق در خیالاتش به خونه برگشت.موبایل ناصر رو گرفت، بعد از چند بوق رد تماس... چارهای نبود، باید تا برگشتن صبر میکرد،هزاران سوال در سرش صف بسته بودن ، چرا ؟ اون زن کی بود؟چرا جلو نشسته بود؟ چرا ناصر بدون اطلاع مرخصی گرفته بود؟چرا تعویض خونه؟پس اگه مرخصی بود چرا نگین رو به دکتر نبرده بود،یعنی کارش از مریضی دخترش مهمتر بود ؟ چرا؟ تا بعد از شام هم از ناصر خبری نشد،چندین بار موبایلش رو گرفته بودکه هر بار خاموش بود . ساعت از یک نصف شب گذشته بود ...صدای ماشین ...صدای باز و بسته شدن در... صدای پای ناصر ... و شهلا پریشان و عصبی... به خودش اومد پلکهاشو به هم فشرد تا قطره های اشک سرریز نشن... به خودش توپید: قرار نبود کریه نکنی ،قرار نبود گریه کنی ،قرار نبود دیگه به گذشته برنگردی! سرش رو با تاسف تکون داد ، آخه هنوز باور نکرده بود که ناصر برای همیشه رفته،پی عشقش رفته!!! پی دلش رفته !!! پی زنی تازه از راه رسیده رفته،به یاد آورد با عذاب و بدبختی نگین رو از ناصر گرفته بود،به یاد آورد بعد از اون شب چه شبها و روزهایی رو همراه با کابوس ویرانی زندگی اش و طلاق و جدایی گذرانده بود. و عجب بود که هنوز باور نداشت وهنوز جواب هیچ یک از چراهایی که بعد از شنیدن خبر زن گرفتن ناصر از دهان خودش را نگرفته بود . قرص خواب آور داشت اثر میکرد و مثل هر شب داشت از بی خوابی نجاتش می داد . کم کم چشماش سنگین شد و کنار تخت نگین روی دستهاش خوابش برد. توی خواب داشت وسط اتاق عمل جیق میکشید ، دست و پا میزد تا از تیغ و چاقوی جراحهای اتاق عمل نجات پیدا کنه،خواب میدید داشتند کلیه ای که به ناصر داده بود رو بهش پیوند میزدند و در مقابل نگین رو ازش میگرفتن. شهلا تقلا میکرد و فریاد میکشید :من کلیه نمیخوام، اون یکی کلیه ام رو هم در بیارید ولی نگین رو ازم نگیرید. ... بشدت نفس نفس میزد که از خواب پرید . و اولین چیزی که دید نگین بود که روشنایی افتاب چهراش رو روشن کرده بود. نگاهی به دورو برش انداخت و خدا رو شکر کرد که توی اتاق عمل نیست ... دستها و صورت نگین رو غرق بوسه کرد . حالا سرمست از خوشی لمس کردن امید به رختخوابش خزید تا ساعتی آسوده و پر امید بخوابه و بعد از این ساعت چشم هاشو به امید های مانده در دوروبرش باز کنه . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 14:40 توسط زینب بابایی |
|
|
كارنامە وێڕای بابم بۆ وەرگرتنی كارنامەكەم وەڕێكەوتین، دەفتەری قوتابخانە پڕ بوو لە قوتابی و دایك وباوكیان. زۆرم هەوڵ دابوو. دووهەمی ناوەندی بووم بەڕاستی سەخت بوو، بەڵام دڵنیا بووم جگە لەوەیكە وڵامی تێكۆشانەكانم دەبینمەوە، دایك و باوكیشم دڵشاد دەكەم... بەرپرسی مەدرەسە بە بزەوە كوتی: باڕەقەڵڵا، بژی..چاوێكی لە باوكم كرد و كارنامەكەی دایە دەستی و كوتی: جێی رێزە، تكایە ئێرەش ئیمزا بكەن... بابم كارنامەكەی وەرگرتوو، لەناكاو گووشێكەی وەدەنگ هات ..ئەلۆ.. لە كوێی پیاوی باش. ئەو گووشێیەت بۆ كوژاندۆتەوە، چەن رۆژە بەردەوام ژومارەكەت دەگرم.. هەروا كە بە تووڕەیی قسەی دەكرد كارنامەكەی بە دەستێكی گرتبوو، گووشێكەشی بە لاشانییەوە راگرتبوو و خەریك بوو لەگەڵ كابرای قسەی دەكرد و بە دەستەكەی تریشی، دەفتەرەكەی ئیمزا كرد. دواتر هەر بە ئاماژەی سەری ماڵئاوایی لە بەرپرسەكە خواست و بەرپرسیش لە بەری هەڵستا و بەڕێی كردین. بابیشم كە گووشێكەی بە لاشانییەوە بە گوێیەوە نابوو دەستی دەگەڵ داوە و خێرا هاتە دەرێ، كارنامەكەی كە ئێستا چاوی لێنەكردبوو، دای بە دەستم... بە تووڕەیی كابرای دەدواند. ـ دەیجا بۆ ئەمن گرفتم نییە؟ كارەم بەوە نییە. سپەی لە بانكێ چەكەكەت ورد نەبێتەوە هەر لە وێ بەرگەشتی لێدەدەم. گێژ ببووم، كارنامەكەم زۆر باشە! ئەی بۆ بابم چاوی لێ ناكا.. گووشی بە دەست ماشێنی هەڵكرد و بەرەو ماڵ وەرێكەوت. بە دەنگی بەرزەوە دەیگوت : ئەگەر دنیاش خرا بێ. رۆژێكی ترت لە سەر راناوەستم، بۆ خۆم بۆ قڕانێكی سەوزەڵەی دەڵەم .. سەر و بابانم لە قەرزێ دایە.. بیرم لەوە كردەوە، بابم دوێنێ شەوێ بە دایكمی دەكوت. لەو یەك دوو رۆژەیدا سەمەندەكەی دەگۆڕمەوە بە پڕادۆ.. ئەدی ئەگەر بۆ قڕانێكی مەحتەڵە چۆن ماشێنەكەی دەگۆڕێتەوە.. بابە چاوت لێیە هەموو نومرەكانم باشن.. دمی لێ خێچ و خوار كردم و بە رووخساری گرژەوە كوتی: سەبركە جارێ .. بێدەنگ بووم.. ئیدی هەر تووڕە دواندنەكەی بابم دەبیست. هۆشم چوو لای دایكم: داخوا دایكم چەندی پێ خۆش دەبێ. دڵنیام خەڵاتیشم دەداتێ. بابم لە ماشێنەكەی هاتە خوارێ، بەردەوام لەگەڵ گووشێكەشی قسەی دەكرد. بە دەستەكەی تری كلیلەكانی دەرهێنا و دەركەی بۆ كردمەوە.. لە ئایفۆنەكەوە دەنگی دایكم بیست: كەماڵ، راوەستە، مەڕۆ، كارم پێتە. بابم دیسان رووخساری گرژ كردەوە و بە ئایفۆنەكەدا كوتی: خانم هەزار كارم هەیە، دواتر دێمەوە.. بە چەن چركەیەك دایكم گەیشتە بن دەركەی. قوتوویەكی سووری لە دەستدا بوو و كوتی: ئەو گەردەنبەندەم نگینێكی كەوتووە، عەیبە! ئەوشۆ چۆن ئاوا بۆ داوەتێ تێیكەم؟ بابم پڕ بە گووشێكەی دەنگی بەرز كرد و كوتی: كارم بەو قسانە نییە سپەی دەتكەمە پووڵ؛ تەق گووشێكەی داخست و كوتی: ئەرێ دەڵەی چی خانم؟ نازانی قەرارم هەیە و ئێستا لە سەر زەمینەكە ئەندازیار چاوەڕوانمە.. دایكم كوتی ئەی من چ بكەم چۆن ئەو نیگینەی لێدەمەوە؟ ئاوا بچمە داوەتێ؟ بابم سەرێكی لێ راوەشاند و چاوێكی لە كاتژمێرەكەی كرد ... زوو ساز بە تاكوو زێڕینگەرێكت دەبەم بەڵام نایەمەوە لە دوات. ناگەمێ... دایكم هەڵاتە ژوورێ كە خۆی ساز كا. بە دوایدا هەڵاتم كارنامەكەم هەڵێنا پێش دموچاوی و كوتم چاو لەو نومرە چاكانە كە.. شاگردی یەكەم هاتوومەوە. دەتكوت تازە شتێكی وەبیر هاتۆتەوە، بەپەلە، بێ ئەوەی كە كارنامەكەم چاو لێبكا، ماچێكی كردم و كوتی: بارەقەڵڵا ئەگە هاتمەوە چاوی لێدەكەم. بڕۆ بۆ لای پریا، لە سەرێیە. بە پەلە رۆیی، شەقەی دەرگای دەرێم بیست كە داخرا.. بە بێوازی لە سەر مۆبڵەكە دانیشتم، كارنامەكەم هەر وا بە دەستەوە بوو... پریا لە پیلكانەكانی سەرێ، دەهاتە خوارێ كە كوتی: چ بۆ ئەوە؟ بۆ وا مات و دڵگیری؟ بەلەمەكانت لە ناو ئاودا ماون یان خوای نەخواستە بەفر باریوە و نومرەكانت لە ژێر بەفردا بوونەتە سیفر.. ئەوەندە بێتاقەت بووم تەنانەت نەمدەتوانی وڵامیشی بدەمەوە دامنووشتاندەوە و خستمە ناو گیرفانم.. لە ناخی خۆمدا كوتم: خۆزگە تۆزێ زیاتر لە لای بەرپرسی قوتابخانە ماباینەوە.. هەر لە سەر مۆبڵەكە راكشام و خەوم لێكەوت. بە دەنگی دایكم وەخەبەر هاتم هەستە پوویا نانەكەت بخۆ و وێڕای بابت بچنە سەلمانی و وەرەوە حەمامێكی بكە با بۆ شەوێ پاك و خاوێن بی... كارنامەكەم هاتەوە بیر و كوتم هەر ئێستا لە كاتی نان خواردندا پێیان نیشان دەدەم.. لە گیرفانم دەرهێنا و لە سەر میزەكەی، لە تەنیشت دەورێكەم دانا. بەڵكوو دایكیشم بێ و پێشانیان دەم. دایكم هات و دانیشت كە لە ناكاو وەبیری هاتەوە .. پوویا هەستە هەستە بڕۆ لیباسەكانت بگۆڕە و دەست و دموچاوت بشۆ ئێنجا وەرە نانی بخۆ.. هەر كە ویستم هەستم، دەستم وەلیوانی نووشابەكە كەوت و هەوەڵ بە سەر كارنامەكەم داڕژا و دوایش بە سەر میزەكە.. بابم كوتی: هەك ماڵتە.. قەت بۆ شتێكی نەڕێژی.. دایكم بە بۆڵەبۆڵ چوو پەڕۆیەكی بێنێ كە كوتی ماڵت نەشێوێ پوویا ئاە! ئەو پەڕە چییە؟ بۆ چركەیەك دڵم خۆش بووـ كوتم ئێستا كە چاو لە كارنامەكەم بكەن، نووشابە و چەك و ماشێن و گەردەنییان لە بیر دەچێتەوەـ كوتم: كارنامەكەمە! دایكم كوتی: هەستە بیبە لە بەر تاوێ هەڵیخە با ویشك بێتەوە. ماڵت خەرا نەبێ، ئاقڵت نییە ئەوە كارنامەیە و پێویستە ئاگاداری لێبكەی. گریان وەك پۆلووی ئاوری لە ژاوكمدا دەبرژاوە، بە دەنگێكی بەرزەوە وتم: ئەمن دەزانم ئەوە كارنامەیە، بەڵام .. هەڵستام و كارنامەكەم كە لە نووشابەیدا خووسا بوو دەدەستمدا گڕۆڵەم كرد و بۆ لای حەسارێ وەرێكەوتم بێ وەكە بزانن دەركەی كۆڵانێم كردەوە فڕیم دایە كۆڵان .... گووشی باوكم دیسان زەنگی خوارد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 14:31 توسط زینب بابایی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 14:12 توسط زینب بابایی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 14:11 توسط زینب بابایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آثار :
- نازی / انتشارات اوحدی - غار گوهر / انتشارات رهرو - خط آخر / انتشارات آفرینش - داستان کوتاه / لمس امید / غیرت - چیرۆک / ڕاستەقینە / كارنامە / یهکهم دیدار |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 |
| آرشیو موضوعی |
|
آثار من چیرۆک داستان |
| پیوندها |
|
عبدالله گلابی اقیانوسی در زنگوله ای ئهنجومهنی ئهدهبیی مههاباد مریه م قازی محسن برین غهفوری پیرزاده ههرمان وهتمانی دیمهن سۆهرابی محهممهد مستهفازاده زانکو خلیفه |
|
RSS
|